تبليغاتX
لیمو ترش

لیمو ترش

ترش ترین لیمو ترش دنیا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 19:30  توسط لیموترش  | 

 

 

 

I dreamed I had an interview with God.

در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم 

 So you would like to interview me? God asked.

او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟

If you have the time? I said.

گفتم ....اگر وقت داشته باشید....

God smiled. ?My time is eternity.

لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد 

What questions do you have in mind for me?

چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟

What surprises you most about humankind?

پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  می کند؟ 

God answered...

پاسخ داد:

That they get bored with childhood,

آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...

they rush to grow up, and then

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

long to be children again.

آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند

 That they lose their health to make money...

سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند 

and then lose their money to restore their health.

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند....

 That by thinking anxiously about the future,

چنان با هیجان به آینده فکر می کنند.

they forget the present,

که از حال غافل می شوند 

such that they live in neither the present nor the future.

به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده 

 "That they live as if they will never die,

آن ها طوری زندگی می کنند.،انگار هیچ وقت نمی میرند 

and die as though they had never lived.

و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند 

we were silent for a while.

ما برای لحظاتی سکوت کردیم 

And then I asked.

سپس من پرسیدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟ 

To learn they cannot make anyone love them.

پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند 

 All they can do

ولی می توانند 

is let themselves be loved.

طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند 

To learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness.

یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,

 یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید  

and it can take many years to heal them.

ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید 

 To learn that a rich person

 یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد 

is not one who has the most ,but is one who needs the least

بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد 

 To learn that there are people who love them dearly,

یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند 

but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.

ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند 

To learn that two people can

یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند  به یک چیز نگاه کنند 

look at the same thing and see it differently?

ولی برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not enough that they

یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند

forgive one another, but they must also forgive themselves.

بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند 

"Thank you for your time," I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

"Is there anything else you would like your children to know"

آیا چیز دیگری هم وجود دارد  که مایل باشی فرزندانت بدانند؟

 God smiled and said ,Just know that I am here... always. 

خداوند لبخندی زد و پاسخ داد : فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای همیشه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:54  توسط لیموترش  | 

چقدر خوبه  کسی رو داشته باشی  که بدونی همه جوره همراهته...

چقدر خوبه گرمی دستاش رو تو دستت حس کنی...

گرمی آغوشش رو...

داغی نفساش وقتی گونه هات رو نوازش می کنه...

حرفاش که همیشه امید بخشه برات...

چقدر خوبه کسی رو داشته باشی که بتونی باهاش از خودت حرف بزنی، از خودش ، از دنیا تون...

بتونی کل روز رو با صداش و حضورش  سپری کنی و شب با زمزمه هاش تو گوشت بخوابی...

چقدر خوبه...

 

خدایا به خاطر همه ی داشته ها و نداشته هام شکـــــــــــــــر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:45  توسط لیموترش  | 

بنا به درخواست یک دوست حذف شد!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:58  توسط لیموترش  | 

بعد از این همه روز فقط میتونم همین یه کلمه رو به زبون بیارم: سلام !

 

سال با کسالت تمام شروع شد.

همه خواب بودن... تنها دراز کشیده بودم رو تختم و از پنجره زل زده بودم به آسمون.

5 دقیقه مونده به عید مامان و بابا رو بیدار کردم،بعد از سال تحویل هم خوابیدن اما من باز بیدار بودم.

دید و بازدیدها که یکی در میون انجام شد...

هوای ابری بارونی امسال از همون روز اول سال یه حس کرختی همراه با اندکی اندوه بهم داد که باعث شد هیچ لذتی همراه با شادی نبرم.امنا یه حزن غریبی داشت عید برام.

فقط گردش هفت نفره یی که تو رامسر داشتیم و تولدی که برای مامان گرفتم روزای خوش عید بود.

بقیه ی روزها هم که به پذیرایی از مهمونا گذشت.

اوقات بیکاری هم مینشستم پشت پنجره و به بارونی که میبارید نگاه میکردم.

سیزده بدر هم جایی نرفتم.هیچ سبزه یی هم برای گره زدن نبود!

 

 

 

اما سال جدید با تغییر و تحول در من همراه بود:

 

1.از خدا خواستم که کمکم کنه همه ی بدی هایی که بهم شده رو فراموش کنم و به دنبال این باشم که بدی هایی که کردم رو جبران کنم.

 

2. همه ی ماجرایی که از شهریور بهم گذشته بود و به اندازه ی یه کوه روی شونه هام سنگینی میکرد به مامان گفتم. سرم رو گذاشتم تو دامنش و یه دل سیر اون بغض های فرو خورده رو زار زدم و گریه کردم.

 

3.آروم شدم و ساکت.بیشتر با نگاهم حرف میزنم تا زبونم...

 

4.گفتن نه رو یاد گرفتم.هم به خودم،هم به هرچیزی که بخواد جلوی ادامه ی رویه ی جدید من رو بگیره.برام هم اصلاً مهم نیست که بقیه در موردم چی فکر میکنن.فقط به حرفشون گوش می کنم و لبخند میزنم!از گفتن حرفم هم هیچ ترسی به خودم راه نمیدم.

 

5.دارم سعی می کنم که منطقی باشم تا احساسی.اول فکر کنم بعد حرف بزنم.

 

6.دیدم داره در مورد مسائل فرق میکنه... یه جورای عجیب و ناشناخته!

 

7. میخوام یه مدت رو بدون دروغ(این که میگم بدون دروغ یعنی حتی یه دروغ کوچیک هم نگم) دروغ تجربه کنم.

 

 

اما هنوزم عاشق دریا و بارونم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:28  توسط لیموترش  |